ریرا - تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 19:33
ریرا میگوید:«تو خیلی تنبلی! دل درد بهانه است.»میگوید:«فقط برای این است که از زیر کار در بروی!» بعد هم دستش را در هوا تکان میدهد تا النگوهایی که آقاجان برایش خریده، قشنگ صدا بدهند. یادم هست آن روز آن قدر روی پای آقاجان نشست وموهای قهوه ایش را تکان تکان داد که به قول آبجی مریم دلش را برد و آقاجان النگ...
آینه را به سمت خودت برگردان! - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:04
مشکل حل نمیشود! حداقل نه تا وقتی که بچه ها، درباره ی بهترین پدر و مادر و معلم ها مینویسند و پدر و مادر و معلم ها، درباره ی بهترین بچه ها...
بازگشت بلاگر به آشیانه - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:04
خب احتمال زیاد بازگشت,یم به اینجا. دلم برای اینجا و روزاش و شما تنگ شده بود. شروع میکنیم دوباره به یاری خدا.. یاعلی:)
شکلک خنده ی آسمان خراش - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:04
وسط حرف خانوم زنگ خورد. سریع به هم دیگه نگاه کردیم و من آروم گفتم:«بدو...» پله ها رو دوتایکی رفتیم پایین، طوری که وفتی رسیدیم به بوفه، دیگه نفسمون بالا نمیومد. گفتم:«بدو بـ..خر من پول نیـ..اوردم.» فاط
سایه ی نحس کنکور - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:04
یه سلامی هم بکنیم به دوستانی که منتظرن رتبه ی کنکور, بیاد و بپرسن! دوست عزیز!!!! عُمرَنات:)))
رویا؟! - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:04
همیشه رویا اونی نیست که خیر توشه... رویای من که انگار نه خیر توشه، نه خودش توشه! کوروش فقیر
دانیار درون - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:04
با چشمان ریز شده برای هزارمین بار به دفترچه ی انتخاب رشته خیره میشود. کلافه سرش را بلند میکند و نگاهش در نم سقف، باز هم دو چشم سبز را میبیند. چشمانش را محکم بر هم فشار میدهد. صدایی مردانه از لا به ل
فقط خودت... - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:04
گاهی خدا با همه ی بزرگی ش خودش میاد روی زمین و برای بنده ش آستین بالا می زنه. روی زمین راه می ره و راه های مارپیچ و گره های کور رو براش باز میکنه، جوری که دیگه هیچکس نتونه دوباره گره به کارش بندازه. زهرای "تاب طناب دار"
اوهام - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 6:04
حسین از صفحه ی لب تاب بیرون آمد. آرام روی پای زینب نشست. با خجالت خودش را کمی بالا کشید و لپ زینب را بوسید.نگاهش کرد و گفت:«میشه قول بدی وقتی بزرگ شدیم ماهی برای من باشه؟»
لاتاری - تاریخ: 1397/2/5 ساعت: 17:44
غیرت؛چیزی که همه فکر میکنند دارند ولی... این فیلم را باید ببینیم که شاید غیرتمان کمی بیدار شود. این فیلم را باید به خاطر صحنه ای که امیرعلی داد میکشد و میگوید:بی غیــــــــــــرت"ببینیم. یا به خاطر آن جایی که چرتکه می اندازند. یا برای مرتضی که بغض میکند و میگوید کم گذاشته است... و برای سکانس آخر! و ...
تیر خلاص - تاریخ: 1396/11/19 ساعت: 1:49
حال بد گقتن ندارد. دیشب وقتی خانم گفتن :دیگه برام مثل قبل نمیشید،تیرخلاص بود برای تمام مقاومتم. انگار در یک لحظه رادیکال برسرم آوار شد... از کی را نمیدانم اما مدتی بود خانم تنها دلخوشی باقی مانده ام شده بود. بچه ها که آب پاکی را ریخته بودند و دیروز دیگر، تهش را هم درآوردند. خلاصه بگویم برایت، برای ا...
حق له نمیشه - تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:48
ما یاد گرفتیم که نترسیم. یاد گرفتیم که نشکنیم. یاد گرفتیم که به روی خودمون نیاریم دلمون شکسته. ولی وقتی نگاهتون عوض میشه،وقتی تهمت میزنین...وقتی میشمرید داشته ها رو...وقتی نمیشمرید نداشته ها رو...وقتی قضاوت میکنید...شما از کجا میدونید که این صورت با سیلی سرخ مونده یا....شما کی قراره یادبگیرید؟_یادته...
پچ پچ های عاشقانه :) - تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 5:48
خواستم عاشقانه ای بنویسم برایت، اما هرچه نوشتم، شبیه لبخندت نشد. جانان من خودت بخند، دست خط من به زیبایی لبخند تو نیست...
ته آخر - تاریخ: 1396/7/25 ساعت: 21:06
وی باید می رفت و رفت!خداحافظ:)
ته - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:18
اینم آخرش. پایان باز...
خمیازه - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:18
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بهانه - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:12
خیلی خوابم می آید.سرم هم درد میکند.چشم هایم سرخ شده اند. انگشت کوچک دست راستم کمی متورم شده است. وقتی گردنم را به راست خم میکنم ،کمی درد میگیرد. سرما خوردگی هنوزهم، در بدنم چرخ میخورد. پایم چند دقیقه پیش به میز خورد و آخ خفیفی گفتم. گوشه ی ابرویم کمی سرخ شده است.گوشی ام طبق معمول شارژ ندارد.یادم رفت...
فرار - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:12
کسی که فرار میکند از جواب دادن،فقط باید آرام و با لبخند،نگاهش کرد و به همان آرامی، دیگر نگاهش نکرد. بعد خودش به غــ کردن می افتد و جواب میدهد!
دنده - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:43
صبح از دنده ی چپ بیدارشوی و با تمام غرغر هایت،کله ی سحر به مدرسه بروی و قرار بگذاری که تا حد امکان، نگاه هم به بچه ها نکنی؛ آن وقت، درست در همان لحظه که پایت را جلوی مدرسه گذاشتی، بچه ها را ببینی که به صف روی جدول پارک نشسته اند و دست هایشان را تا آسمان بالا کشیده اند و با خنده های همیشگی، برایت د
حلّال - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:43
نشستم روی صندلی، مریم خودش را را جلو کشید و گفت:حل شد؟ دستی به گردنم کشیدم و در دل گفتم نـــه! اما به او "حل شد فکرکنم.." کتاب را باز کردم. خط اول با صدای زهرا در گوشم پیچید. خط دوم زهرای دیگر. خط سوم به میانه نرسیده، کتاب را بستم. صندلی را هل دادم و با قدم هایی بلند، خودم را بالای سرش رساندم. محکم