برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
یه سلامی هم بکنیم به دوستانی که منتظرن رتبه ی کنکور, بیاد و بپرسن!
دوست عزیز!!!! عُمرَنات:)))
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
همیشه رویا اونی نیست که خیر توشه... رویای من که انگار نه خیر توشه، نه خودش توشه!
کوروش فقیر
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
با چشمان ریز شده برای هزارمین بار به دفترچه ی انتخاب رشته خیره میشود. کلافه سرش را بلند میکند و نگاهش در نم سقف، باز هم دو چشم سبز را میبیند. چشمانش را محکم بر هم فشار میدهد. صدایی مردانه از لا به ل
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
حسین از صفحه ی لب تاب بیرون آمد. آرام روی پای زینب نشست. با خجالت خودش را کمی بالا کشید و لپ زینب را بوسید.نگاهش کرد و گفت:«میشه قول بدی وقتی بزرگ شدیم ماهی برای من باشه؟»
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
غیرت؛چیزی که همه فکر میکنند دارند ولی...
این فیلم را باید ببینیم که شاید غیرتمان کمی بیدار شود.
این فیلم را باید به خاطر صحنه ای که امیرعلی داد میکشد و میگوید:بی غیــــــــــــرت"ببینیم.
یا به خاطر آن جایی که چرتکه می اندازند.
یا برای مرتضی که بغض میکند و میگوید کم گذاشته است...
و برای سکانس آخر!
و برای سکانس آخر!
دیدن این فیلم دلیل زیاد دارد...
حتما ببین
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
حال بد گقتن ندارد. دیشب وقتی خانم گفتن :دیگه برام مثل قبل نمیشید،تیرخلاص بود برای تمام مقاومتم. انگار در یک لحظه رادیکال برسرم آوار شد...
از کی را نمیدانم اما مدتی بود خانم تنها دلخوشی باقی مانده ام شده بود. بچه ها که آب پاکی را ریخته بودند و دیروز دیگر، تهش را هم درآوردند.
خلاصه بگویم برایت، برای اولین بار در عمر هفده ساله ام، دیشب از دیوانگی خوابم نبرد. غم نبود؛ درد نبود! دیوانگی بود... دیگر راهی برایمان نمانده بود...در این پانزده روز هیچکاری نمیشد کرد! لحن خانوم انگار میگفت: خودت را نکش بیخود! من عمرا دیگر دوستتان ندارم!!
هرچقدر سرم را به بالش کوبیدم و به خود پیچیدم انگار آرام نشدم.هی نوشتم:
""بیدار شو زینب!چشاتو باز کن!بیدارشو بگو همه چیز
خوب میشه.بگو همشو درست میکنی...بگو با بچه ها حرف میزنی..بگو خانوم شوخی کرده،هنوزم
دوسمون داره...بگو زینب..بیدارشو...
بیدارشو...دیگه نمیدونم باید چیکار کنم...هیچ
راه دیگه ای نیس...بیدارشو لعنتی
بیدارشو بگو چرا اینطوری شد...
بگو خانوم اشتباه میکنه ما دوباره مثل قبل میشیم...
بیدار شو دو هفته بیشتر نمونده
بیداااااااااااااااااااااارشو...
لعنت""
هرچقدر صدا زدم کسی جوابم را نداد انگار خودم هم باورم شده بود دیگر دل خانم نرم نمیشود...خوب شد! چند سالی بود درست درمان گریه نکرده بودم،چشم هایم کمی نو نوار شد اصلا!
همین...شب در بیداری صبح شد اما
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور
برچسب:
نویسنده: بهراد میرزاپور