رمز موفقیت
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:43
نه.دلتنگی عذاب آوره و بی فایده. ترجیح میدم آدما رو تا وقتی هستن دوست داشته باشم نه این که وقتی نیستن بیخودی ذهنم و درگیر کنم.این جوری بیشتر آدم اذیت میشه.
وانت نارنجی
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 17:09
یک وانت نارنجی بود، با تار عنکبوت های منحصر به فرد خودش. سوارش که میشدی بی آن که قدم از قدم بردارد، هرجا دوست داشتی پیاده ات میکرد.بین خودمان بماند اما امروز میان تمام حواس پرتی هایم، دختری که اصلا شبیه من نبود، سوار بر همان وانت نارنجی از خیابانمان رد شد.
پلوتون
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 17:09
هشت ساله که بودم بزرگترین هدفم پیدا کردن شازده کوچولو بود.اصلا برای همین با زینب دوست شدم! چون زینب قرار بود فضا نورد بشود و من نانوا. قول داده بود یک بار که به فضا می رود، من را هم ببرد تا با هم شازده کوچولو رو پیدا کنیم. دیشب داشتم فکر میکردم برای فرار از دست آدم ها، پلوتون جای خوبیست.هم به انداز
کنکور:)
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 17:09
تا دیروز زینب صدایم میزدند و امروز کنکوری! اینجانب زین پس کمتر مینویسد:) میریم که داشتـــــه باشیـــــــــم!
حواسش پرت شد:)
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 0:00
_عه اینو ببین زینب!خیلی قشنگن...وااای برگاشو!!... سرمو تکیه داده بودم به دیوار و به دوست داشتنی ترین گوشه ی سقف اتاقم، لبخند میزدم. _یه مدت بهش رسیدیم، خیلی خوب رشد کرده... پاهایم را آرام در شکم جمع کردم.گوشیم روی زمین افتاده بود و غافل از غفلت من، یک دم زنگ میزد. _یادت باشه رفتیم بیرون اون کودی
قلم!چـــی؟؟
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 6:12
_بله؟ +سلام! از کانون تماس میگیرم. :) _سلام! بله، بفرمایید؟ +عزیزم، شما کانونی هستی؟ _بله بلهD: +آهاا.خب زینب جان تو آزمون هامون شرکت کردین؟ _نه خیر :) +عه، خب پس،تو کلاسامون شرکت کردین؟ :) _خیر :) +مشاوره؟! _نـــه :)))+(با مکث)عه، پس..چه جوری کانونی هستی عزیزم؟؟ :| _مربی هستم عزیزم D: +مربـــی؟؟؟؟
C.C.U
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 6:12
پاهایم انگار هر لحظه نا فرمان تر و دلم سنگین تر و نفسم تنگ تر میشد. پنج قدمی خودم را کشیده بودم اما به ششمی نرسیده، بر خلاف تمام قواعدی که کل این یک ساعت ملاقات، مرا به خندیدن و جوک گفتن وا داشته بود،دوان دوان خودم را به آغوش باباجون (پدربزرگم) انداختم و بغض چند روزه یا چند ماهه را رها گردم... تقصیر...
تند تر
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 10:36
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بازی
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 8:56
دستان کوچکش را در دست های شش سالگیم جا دادم و به دنبال راهی برای رسیدن به خانه چشم چرخاندم و بعد از چند ثانیه یک وانت آبی که پسرکی در کنارش مثل من_اما به دنبال مسافر_ چشم میچرخاند، نظرم را جلب کرد. سوار بر تاکسی شدیم.پسرک گاهی سر از ماشین بیرون میکرد و به ماشین های جلو و عقب چیز هایی میگفت و من هم گ
نیمه ی پر لیوان
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 8:56
بعد از هر امتحان، درست وقتی که پام رو تو حیاط مدرسه میذارم؛ با یه لخندی که هرلحظه بزرگتر میشه رو به آسمون چشامو میبندم و به این فکر میکنم که دارم به رویای کتابدار شدن نزدیک تر میشم. :) پ.ن: :|
هموطن تسلیت...
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 8:56
امروز وطن معنی غم را فهمید با سایه ی جنگ،متهم را فهمید از خواب پرید کشور من اما معنای مدافع حرم را فهمید! . . شعاری بدهیم که مغز خودمان تعجب نکند... شعاری بدهیم که با اعمالمان بخواند... دلم میخواهد بازهم بگویم...حیف که ما برای ایرانــمان ؛ برای اتحــادمان، بیشتر از خون دل هایمان ارزش قائلیم... حتی ا
پسرخاله
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 8:56
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
لعنت!
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 8:56
شیشه را پایین کشیدم و حس بدم را با نفسی عمیق فرو خوردم اما در گلویم گیر کرد و پایین نرفت. بیخیالش شدم و با چشمانی که از خواب تار شده بودند به دست راننده که بیرون از ماشین تاب میخورد نگاه کردم. باد از میان انگشتانش میگذشت و او نفس عمیق می کشید.حس بد از گلویم گذشت و در چشمانم رخنه کرد... ماشینی به س
زیرزمین
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 8:56
دیروز دست خودم را گرفتم و کشان کشان به داخل زیرزمین بردم.با ابهتی پدرانه در را به رویش قفل کردم و با صدایی که میخواست نلرزد گفتم: بشین و فکر کن به کارت! تا وقتی هم مشکلت رو حل نکردی بیرون نمیای! عصا زنان پشت در راه میروم و به دختر جوانم که با غم دست و پنجه نرم میکند، می اندیشم. پانزده ساعت از آن
جام حذفی
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 23:44
آرام پایم را داخل حیاط مدرسه گذاشتم .فکر میکنم دومین چیزی که دیدم جمع چهارده نفره ی آن ها بود.سریع سرم را برگرداندم و درحالی که برگه های نهایی را سفت چسبیده بودم خودم را به خلوت ترین کنج حیاط رساندم. نشستم و صبر کردم تا دیر شود و مهلت برای حرف زدن تمام. دیر که شد بلند شدم و دوان دوان خودم را در سالن...
اتوبوس
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 20:16
به زحمت اتوبوس مقصدم را پیدا کردم و حتی صندلی هایی که میدانستم با آن جمعیت ایستاده، پذیرای من نخواهد بود هم نتوانست از حجم خوش حالی ام کم کند. آنقدر خسته بودم که میتوانستم سرپا نوای خروپف را سر دهم اما تکان های اتوبوس و ترس از چپ کردنم با آن کوله ی سنگین و گردن دردناک، مرا از هرگونه خوابیدن(حتی با
از تولید تا انقضا
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 20:16
هیفده ساله شدم! مثل شیری که بیرون از یخچال مانده، تاریخ انقضایم زود تر از موعد می رسد انگار :| احساسم بیشتر به پیرمردی هفتاد ساله می خورد تا دختر هفده ساله:|
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 20:29
همه طول سفر یک چمدان بستن بود. +ق. امین پور
جانان:)
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 1:23
+جانان؟ :) _جانِ جانان؟ :) #خوب_من:) چند نفر می توانند اینقدر مرا_مثل تو_دوست داشته باشند؟ چند نفر می توانند اینقدر تورا_مثل من_دوست داشته باشند؟
هیچکس
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 1:23
امروز از آن روز هایی است که دوست دارد بگوید هیچکس او را دوست ندارد و باز دوست دارد دیگری در جواب بگوید من تو را دوست دارم و باز بگوید دروغ است هیچ کس مرا دوست ندارد و باز دیگری بزند او را و بگوید من تو را واقعا دوست دارم و او دوست دارد با اندکی غم